تو این روزهای پر از اضطراب واسترس،تنها آرزویی که دارم،اینه که یک ماه بخوابم وبعد از یه ماه بهم بگن:
 ندا پاشو.
 قبول شدی ،همون چیزی که میخواستی،همون جایی که میخواستی.
همه ی اون چیزایی که نگرانشون بودی،به خوبی و خوشی تموم شدن...
کاش زندگی هم یه ریموت کنترل داشت
 و هر موقع که حس میکردی که دیگه نمی تونی اون شرایط رو تحمل کنی
،زمانشو میکشیدی جلو وبه یه جایی میرسوندی که همه چیز عالی و بر وفق مرادت بود.
 اما نه ،این جوری هم زیاد جالب نمی شد.
 اون وقت زندگی یه جورایی یکنواخت و بدون هیجان میشد.
پس نتیجه میگیریم همین جوری خوبه.
میبینی چه با حال خودمو توجیه میکنم؟
ولی حالا از شوخی گذشته،این شرایطی که تو این مدت دارم،باعث تغییرات زیادی در من شده و یه جورایی باعث شده که خودمو و توانایی هامو بیش از پیش بشناسم.
این مدت اگر چه خیلی سخت ودیر میگذره،
اما میدونم که اثرات سازنده ای داره و به خاطر همین خوشحالم.
البته یه کم ، یه کم که نه،بیشترش به خاطره توست.
 تویی که شبها با یادت ،چشمامو رو هم میذارم و صبحها با خیال تو از خواب پا میشم.
نظرات 1 + ارسال نظر
سیاوش پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1383 ساعت 23:23 http://rahneshin.blogsky.com

با هم سلام
در مورد قسمت اول فقط میتونم بگم :
خانومی غم نخور که دنیا به کام هیچ کس نچرخیده و نخواهد چرخید پس به همین دل خوش کن که درای با عشق و علاقه زندگی می کنی و باقی بی خیالش . . .
اما اون جمله اخر { تویی که شبها با یادت . . . } بهت حسودیم میشه که اینجور عاشقانه زندگی می کنی و نفس می کشی
راستش اینکه کسی رو داری که می دونی دوست داره خیلی حسرت انگیزه . . .
دوسش داشته باش و عاشقانه زندگی کن و همین بـــــــــس . . . !
--------------------------------- حــــــــق یـــارت بــاد

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد